نامه فعال دانشجوئی زن زندانی به هم‌بندی جان باخته اش شیرین علم‌هولی


شبنم مددزاده، فعال دانشجوئی و نایب دبیر شورای تهران دفتر تحکیم وحدت به مناسبت روز تولد هم‌بندی جان باخته اش، شیرین علم‌هولی، نامه‌ای به وی نوشته استبه گزارش‌ سایت اضلاح طلب جرس، مددزاده که پس از گذشت یک سال و پنج ماه بازداشت، چند روز پیش به پنج سال حبس محکوم شد، در این نامه به شرح روزهای آخر دیدارش با شیرین علم‌هولی پرداخته است. شیرین علم‌هولی، زندانی کرد، 19 اردیبهشت ماه 89 به همراه چهار زندانی دیگر بدون اطلاع وکیل یا خانواده‌اش اعدام شد.


 
مددزاده در بخشی از نامه‌اش نوشته است: "طلوع آفتاب 19 اردیبهشت بدترین منظره جلو چشمانم بود. من که همیشه عاشق دمیدن سپیده و منظره طلوع خورشید از پشت تپه های اوین و رنگ آسمان موقع شفق بودم دیگر بدم آمد، چرا که اولین آفتاب بدون حضور تو بود، چرا که باید با جگر زخم خورده ساک لباس‌هایت را تحویل افسر نگهبان می دادیم، وای، ما که در مقابل رفتن‌ات نتوانستیم کاری بکنیم، اکنون لباس‌هایت را... و تنها اشک بود که راهش را یافته بود ولی برای تو ارمغان جاودانه شدن داشت و تو جریان یافتی چون خون در رگ تاریخ سرزمین‌ات، در رگ ماکو، سنندج، مریوان و..."

 

متن نامه:

 

برای دختری که در برابر مقاومت فولادینش کوه‌های کردستان هم سر بر آستانش ساییدند.

به پاس تعبیر عظیم و انسانی اش از کلمه "دوستی"

به پاس محبت های بی دریغش که فروکش نمی کرد و انسانیتی که در نبرد با ظلمت از پای در نیامد...

نامت دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو!...

"امروز بالاخره بعد از چند روز انتقال از 209 به بند متادون، بهداری رفتیم. وقتی از پله های جایی که به اسم فرهنگی زندان است و بند متادون در آن قسمت است بالا رفتیم توی سالن دختری سبزه رو با شال مشکی و مانتو قهوه ای از یکی از کلاس های فرهنگی بیرون آمد و من و مهسا را که مات و مبهوت اطرافیان را نگاه می کردیم تا بتوانیم موقعیت یابی کنیم به آغوش کشید. در همان حالت گیجی ازش اسمش را پرسیدم و او با ته لحجه کردی جواب داد شیرین‌ام. چشمهایم از تعجب گرد شد و با شوق پرسیم: شیرین؟ شیرین 209؟ و او با سر تایید کرد و این‌بار من تنگ در آغوش گرفتم‌اش و گفتم: تعریفت را از مهوش و فریبا شنیده بودم و خودم را معرفی کردم..."

 

دفتر خاطرات زندان‌ام را ورق زدم تا به صفحه ای برسم که اولین سلام را به تو داده بودم. تاریخی که من در سرزمین بیگانه که هر نگاه و لبخند، زندانی بود، لبخند و نگاه آشنایت را یافتم. نگاه های مهربانت که چون قاصدی از زندگی خبر می داد و چهره ی آرام‌ات که همه فریاد بود؛ فریادی که بودن را تجربه می کرد، فریادی که از حق زنان کرد می گفت. فاصله این سلام تا خداحافظی که هیچ وقت فرصت‌اش نشد به اندازه روزهای هشت ماه است، بله، رفیق، هشت ماه پیش ما همدیگر را بغل کردیم و در آن روز تنها دلیل آغوش و خوشحالی از این دیدار اولیه، یک حکم بود، هر دو "زندانی سیاسی" بودیم و امروز دلیل دلتنگی و حسرت به آغوش نکشیدنت یک جمله است: "خواهرم رفت."

دفتر خاطراتم از 18 اردیبهشت تا به امروز، 13 خرداد، به انتظار تصویر تو ورق خورده است.
 
13
خرداد، روزی که قاصدک های کوه‌های ماکو خبر تولد دختری را به آلاله ها دادند، شاید از سرنوشت با خبر بودند که روزی به آنها خواهی پیوست. خبر زاده شدن در هیات انسان! لبخندی بر لبان خورشید نشاند و تو چشم گشودی در دنیایی که ظلم و بی عدالتی بی شائبه اش زندگی را بر هموطنان‌ات تلخ کرده بود و تو شیرین نام گرفتی تا بر کودکانی که در سرزمین پر از محرومیت طعم تلخ زندگی را می چشند شیرینی به ارمغان آوری، شیرین بودن در سرزمینی که تلخی از اجداد و نیاکان به واسطه ی بی عدالتی های مسندنشینان به فرزندان ارثیه می رسد.


 
کار آسانی نبود و تو این کار سخت را برگزیدی تا شیرین باشی و شیرینی را هدیه کنی به زنان و دختران سرزمینت و اینگونه تو میلاد را دیگر بار فراتر از نظام و قوانینش در 19 اردیبهشت دوره کردی و اینبار در هیات ستاره ای و من "این میلاد را" به تو تبریک می‌گویم.

رفیق، زاده شدنت در میان حصارها به واسطه طناب دار و از دل شب مبارک. پیوستن‌ات به کهکشان پر ستاره آسمان تاریک سرزمین‌ات مبارک. تو جوانه زدی نه تنها در کردستان که در سرتاسر ایران و قلبت در سینه همه دوستان‌ات و هم زبانان‌ات تپید.


 
شیرین عزیزم! تولدت بهانه ای بود برای نوشتن و صحبت با تو، به یاد تمام روزهایی که با هم بودیم. به یاد روزهای بارانی، که زیر باران با هم ترانه ی "احمد کایا" را می خواندیم. به یاد روزهایی که با هم می زدیم کانال 2 ( ترکی) و عاطفه ترجمه می کرد و ما می خندیدیم، به یاد روزهایی که وقتی با تو دست می دادم آنقدر دستم را محکم می فشردی تا من جیغ بکشم ...

به یاد حسرت دویدن در کوه‌های کردستان و تبریز که با دیدن تپه های اوین از پشت پنجره کریدر می کشیدیم و قرار مسافرت به تبریز و ماکو و کوه‌های کردستان بعد آزادی می گذاشتیم ... اما رفیق تو زودتر از من زدی به کوه و قله را فتح کردی! من هنوز اندر خم یک کوچه ام ...

به یاد روزهایی که به اصرار من و عاطفه ترانه کردی مخصوصت را می خواندی و بدین گونه تنفرت را از هر چه بازت می داشت و هر چه محصورت می کرد فریاد می کشیدی.


 
به یاد روزهایی که پای شرح بازجویی ها و شکنجه هایت می نشستم و تو تازیانه کین و نفرتی که بی مهابا بر تن زخمی و تکیده تو فرود می آمد، می‌گفتی و من به مقاومت تو در برابر شلاقی که از استخوان برادران و گیسوان خواهران سرزمین‌ات ساخته شده بود می اندیشیدم و تنها تاسف و دریغ بود که بر لبان‌ام جاری می شد. تاسف و دریغ از اینکه در قرن 21 که صحبت از حقوق بشر و آزادی عقیده و آزادی بیان است، در سرزمینی که منشور حقوق بشر کورش در آن تدوین یافته هنوز که هنوز است، انسانی را به تخت شکنجه می بندند و برای اعتراف گیری آب جوش بر پیکرش می ریزند، تاسف و دریغ از اینکه در سرزمینی زندگی می کنیم که کسانی که با طناب ترازوی عدالتشان انسان‌ها را به دار می آویزند، عادل نام گرفته اند و تنها جرم تو این بود که در برابر حق خدایی. بودن و ماندن و زندگی کردن که دیگرانش از تو و تمام مردم سرزمینت گرفته اند ایستاده بودی و من تنها در برابر این استواری تو نازلی سرا برایت خواندم.


 
شیرین عزیزم! تولدت بهانه ای بود برای صحبت با تو بعد از 33 روز ندیدن‌ات. تا برایت بگویم تا به امروز چشم در انتظار لحظه ای، که از درِ بند، بیرون بردن‌ات هستم، نگاهم پا به پایت آمد، تا لحظه ای که از پیچ مخابرات گذشتی، با تو بود و بعد تنها تصویری که تا صبح در ذهنم مرور کردم، آن آخرین لحظه بود، با زیله ای خاکستری، بلوز نارنجی و موه‌های مشکی جمع شده ...

آن شب فاصله هر تیک ساعت به اندازه ی یک سال می گذشت، چشم هایم اشک آلود بود و دلم نگران، نگران از حادثه ای که نمی خواستم بر زبان بیاورم. تا صبح به انتظار برگشت تو در چهارچوب پنجره ی اتاق که آسمان ابر آلوده را قاب گرفته بود گریستم با وجود اینکه چشم ها همه چیز را می‌گفتند در مقابل حرف های دیگران واکنش تند نشان می دادم و تنها کلمه "برمی گردد" را تکرار می کردم و دوست داشتم به واقعیت تبدیل شود و با طلوع آفتاب تو را با همان لبخند همیشگی ات در کنارمان ببینم.

طلوع آفتاب 19 اردیبهشت بدترین منظره جلو چشمانم بود. من که همیشه عاشق دمیدن سپیده و منظره طلوع خورشید از پشت تپه های اوین و رنگ آسمان موقع شفق بودم دیگر بدم آمد، چرا که اولین آفتاب بدون حضور تو بود، چرا که باید با جگر زخم خورده ساک لباس‌هایت را تحویل افسر نگهبان می دادیم! وای، چه کار سختی، ما که در مقابل رفتن‌ات نتوانستیم کاری بکنیم، اکنون لباس‌هایت را... و تنها اشک بود که راهش را یافته بود ولی برای تو ارمغان جاودانه شدن داشت و تو جریان یافتی چون خون در رگان تاریخ سرزمینت، در رگان ماکو، سنندج، مریوان و...

آری! هیچ برگشتی متصور نبود و تو در آن سپیده دم، نستوه و استوار طناب دار را بوسیدی، ای کاش می توانستم جای نسیم سحرگاه 19 اردیبهشت باشم که قامت استوارت را بر پای چوبه ی دار نوازش کرد، ای کاش ...

خواهرم، شیرین، تنها سختی ام در برابر این همه از خود گذشتگی ات این است:

این همه پیچ، این همه گذر، این همه علامت، این همه چراغ و هم چنان استواری در وفادار ماندن به راهم، به خودم، هدفم و به تو. وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید.